در زلال نگاهت شسته شد ،
فرو ریخت هر چه خاک و خاکستر اندوه بود
بر تاق مژگان خسته ام،ببار
...ببار ای هجوم بارانی نیاز
تا به شیار های خشک تنم سبز شود ،حضور لغزان بهار
چو قاصدکی لرزان بنشین به التهاب گونه تبدارم، به التماس نوازش چشمانم
که بوی شکستن بگیرد این پیله ء سالها تـنیده به تنهایی
آه که لحظه ِلحظه ی مستی در نگاهت آشناست
انگار پیش از این شبی، جام چشمانت را با خدا نوشیدم،
از کدام جام سرریز شدی مسیحای من،
که به زانو درآمده ام مست؟
بیا
ببوس طرح ترکیدهء لبانم را
طعم لبت طعم نوبرانه عشق است به کام از حسرت خشکیده دلم
در این روزگار سختِ سخت
مسیحای من
طلوع کن که سخت گلاویز ِ شب مانده ام به راه تو
بیا
|
+|درد دلهايي از
افسانه در بیست و نهم فروردین 1387
|