تبليغاتX
هزار عاشقانه و یک دلتنگی
 غربت
 

از یگانگی تا بیگانگی

تفاوت

هجای ساده ایست

مشترک میان بمان و برو

دهانم قفل شده

به چشمانت می اندیشم

و سکوتی که بر امتدادش اصرار میکنی

|+|درد دلهايي از افسانه در بیست و یکم اردیبهشت 1387  |
  با الهام از دلنوشته هاي نرگس نازكدلم

تو مرا نشنيدي

تمامي مهرم سرريز شد از التماس چشمانم

همچنانكه در تماميت بي مهريت فراموش شدم

تو مرا نديدي

تارهاي سپيد روزهاي انتظارم را قاب گرفت

همچنانكه در روزهاي بي تفاوتيت ترانه هايم سپيد ماند

تو مرا نخواندي

ريشه هايم به جهنم مركز زمين رسيد

و سرانگشتهايم به قلب بهشت آسمان

تا هر آتش بود بر بوسه هايم بريزيم

و هر چه خوشهء ستاره به گيسوانم بياويزيم

تو

گذشتي

نديدي

نخواستي

ندانستي

.

.

.

تو نتوانستي


مهري كه سرريزشد التماس چشمانم


و فرو ريخت


چنانكه از بي مهري بي نهايتت تمام دلم فرو ريخت


تو مرا نشناختي


تارهاي سپيد نقش سالهاي انتظارم را قاب گرفت


چنانكه از جاي خاليت تمام شعرهايم سپيد شد


تو مرا شكستي

ريشه هايم به مركز زمين رسيد


و دستهايم به قلب آسمان


بهشت و دوزخ را برايت گستردم


در خوان بوسه هايت خاكستر شدم


گذشتي


نديدي


نخواستي


ندانستي
.
.
.
تو


نتوانستي

|+|درد دلهايي از افسانه در دوم اردیبهشت 1387  |
 برای ع. ر

در زلال نگاهت شسته شد ،

فرو ریخت هر چه خاک و خاکستر اندوه بود

بر تاق مژگان خسته ام،ببار ...ببار ای هجوم بارانی نیاز

تا به شیار های خشک تنم سبز شود ،حضور لغزان بهار

چو قاصدکی لرزان بنشین به التهاب گونه تبدارم، به التماس نوازش چشمانم

که بوی شکستن بگیرد این پیله ء سالها تـنیده به تنهایی

آه که لحظه ِلحظه ی مستی در نگاهت آشناست

انگار پیش از این شبی، جام چشمانت را با خدا نوشیدم،

از کدام جام سرریز شدی مسیحای من،

که به زانو درآمده ام مست؟

بیا

ببوس طرح ترکیدهء لبانم را

طعم لبت طعم نوبرانه عشق است به کام از حسرت خشکیده دلم

در این روزگار سختِ سخت

مسیحای من

طلوع کن که سخت گلاویز ِ شب مانده ام به راه تو

بیا

|+|درد دلهايي از افسانه در بیست و نهم فروردین 1387  |
  دلم تنگ شده ه ه ه ه ه ه ه ه
دلم تنگ شده

تنگ مثل قلب کوچک گنجشک در سرما مونده

مثل آرزوهای جوانهء زیر برف یخ زده

مثل دلت که تنگ ست برای جا دادن به من

دلم تنگ شده .....می فهمی

آفتاب پشت پنجره سرده... درست شبیه دستهام و اشکهام و واژه هام

یاد صدای خنده های تو

این شب تاریک بی ستاره و بی خوابی و آرزوی مرگ

و خدایی که نیست....نیست....کنار قلب بی قرار من نیست

دلم تنگ شده

هیچ چیز شبیه خودش نیست

جز تو که مثل همیشه مغرور و ساکت و مغمومی

هیچ چیز حتی خودم

و حتی این دلتنگی هم

امشب دلم برای تو و خواب مرگ بی قراره

برای فقط یکبار ....فقط یکبار دیگه صداتو شنیدن و رفتن

فقط یکبار

فقط یکبار

 

|+|درد دلهايي از افسانه در هفدهم بهمن 1386  |
 بهای عشق

 

بادبادکت به حریم باد اگر برسد


هر حرف ِهر واژه قناری عاشقی خواهد بود


که سر شاخه های بکر درختان جوان ر


به ترانه هایی از گلوی تو شیدا می کنند
.
.
.
نغمه هایت را که باد ببرد


جنگل شیفته به آسمان چنگ میزند


هر ذره ات بر درختی آواز می خواند

 

 

بی دلیل نیست


که موج کوتاه یک لبخند


کیلومترها را می پیماید تا به انحنای مخمور نگاهت بنشیند
.
.
.
بی دلیل نیست


اینهمه ذرات، آغوش به آغوش


که سر انگشتانشان طنین نفسهایت را نقاشی میکنند


تا کوه ها و جاده ها و دیوارها بخار شوند


تا هیچ نماند میان تو و انعکاس نگاهت


جز چشمان خیسی که بی دلیل آیینه ات نشده


 بهایی ست که پرداخته میشود

 

 

|+|درد دلهايي از افسانه در سی ام دی 1386  |
 بهانه

 

براي گريستن شانه اي نيست

 

از اول هم نبود


نه شانه ای


نه بهانه ای


نه عشوه ای


تنها توهمی بود و آرزویی که شب را به تنگ صبح می چسباند


همه رویا ها و خوابها را که جمع می کردی

 

به قدر یه سلام و لبخند کش نمی آمد
.
.
.
ما سالهاست که می خواهیم برویم


افسار واژه بازیمان را دخیل بسته ایم به پنجرهء خدا


تا پیر شویم

 

خدا هم چشمش می لغزد این طرفهایی که ما هستیم
.
.
.
گفتی زمان پیرترین مان را نیز می شناسد؟

.
.
.
از اینهم پیرتر؟


نسیمی که نمی وزد


زمان نکند پشت پنجره خدا ماسیده؟؟؟

 

|+|درد دلهايي از افسانه در سی ام دی 1386  |
 زنجیره

 

لك زده دلم براي مرگ


طنابي مي بافم


دانه دانه


رج رج


يكي من


يكي مرگ


سياه در سياه


لك زده دلم براي تو


زنجيرها را در دلم مي شكافم


دانه دانه


رج رج


يكي تو


يكي اندوه


يكي تو


يكي خشم


يكي تو


يكي توهين


يكي تو


يكي ناسزا


يكي تو


يكي انتظار


يكي تو


باقي همه خاكستري چركمردهء دروغهاي تو


باقي همه خاكستر باورهاي من


واي ي ي ي


چه نقش تو بافته بودي از خودت در تمام من

|+|درد دلهايي از افسانه در سی ام دی 1386  |
 دعای نیم شب

كاش باد قدرت داشت


اندوه رنگ باختنت را


چون برگهاي پوسيده و رنگهاي پلاسيده از دلم بزدايد


كاش باران قدرت داشت


رنگ فريبكاري چشمانت را


از خاطرات روزهاي دورم

 

 چون غبار از پيكره سنگي مجسمه اي بشويد


كاش من قدرت داشتم


تو را برهنه ببينم


آنچه كه هستي


تا دوستت نداشته باشم

|+|درد دلهايي از افسانه در بیست و پنجم دی 1386  |
 تا ابد بخواب

دلم


شمع كوچك لرزانيست


گوشه قبرستان كوچك متروكي


با اشكهايي كه بايدپنهان بماند


تا خاطر نازكت آزرده نگردد


.....
با اينهمه اندوه مكرر


بر آسمان ابري خاطراتت


ستاره ء رصد نشده اي باقي خواهم ماند


تا ناز خواب ِنيم شبت آشفته نباشد


و هر صبح


تو هم روايت كني


قلبهايي را كه فتح كردي


تا

 
خرد كني

|+|درد دلهايي از افسانه در بیست و چهارم دی 1386  |
 گنجینه خاکستری

هر صبح

قبل از ناشتایی وکارهای روزمره

با چشمانی هنوز از خواب نیم باز...می خزد

در تاریکی افکار همیشه تیره اش

چون عنکبوتی آرام

خاموش

با شهوت تنیدن تار های تازه

دامش را پهن میکند...چند رج کافی ست برای  امروز؟

چند لرزه شادی هست که باید صید شود؟

چند اشک هوس کرده برای اول صبح؟؟؟

برای جمع کردن این همه بیهوده

قارقار شکمش اگر نبود

 شاید میان تارهای خودش صید میشد

 

 

|+|درد دلهايي از افسانه در بیست و چهارم دی 1386  |
 
 
بالا